6:52 ق.ظ / 6 آبان 1405

خطاهای شناختی مغز

خطاهای شناختی؛ مغز جایز الخطاست!

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که با اطمینان کامل درباره‌ی چیزی صحبت کنید، اما چند ساعت بعد، با دیدن یک حقیقت ساده، متوجه شوید که کاملاً اشتباه می‌کردید؟ یا شاید تجربه‌اش کرده باشید که در یک بحث، به‌جای اینکه واقعاً به دنبال حقیقت باشید، فقط دنبال شنیدن حرف‌هایی باشید که با عقاید قبلی‌تان هم‌سو هستند؟ اگر جواب‌تان «بله» است، نگران نباشید؛ ظاهراً مغزتان کاملاً سالم است! 😎 در این مقاله قرار است به موضوعی بپردازیم که به نوعی چالش هر روزه‌ی همه‌ی ماست؛ چالشی که شاید حتی ندانیم چرا اتفاق می‌افتد و اصلاً از کجا سر و کله‌اش پیدا شده است! همان‌طور که در مقاله‌ی «مغز و موفقیت» گفتیم، همه‌اش زیر سر مغز است! بله، همان مغز یک‌ونیم کیلویی که تقریباً در تمام زندگی‌مان فرمانروایی می‌کند. البته باید درِگوشی بگویم جریان از چه قرار است؛ چون مغز اصلاً موجود انتقادپذیری نیست! 😄 جریان زیر سر چیزی است به نام خطاهای شناختی یا سوگیری‌های شناختی (Cognitive Biases).

خطاهای شناختی چیست؟

خطاها یا سوگیری‌های شناختی، الگوهای نسبتاً سیستماتیکی هستند که باعث می‌شوند اطلاعات را همیشه آن‌طور که واقعاً هستند دریافت، تفسیر یا ارزیابی نکنیم. مغز ما برای پردازش حجم عظیمی از اطلاعات، از میان‌برهای ذهنی استفاده می‌کند. این میان‌برها در بسیاری از مواقع مفیدند و کمک می‌کنند سریع تصمیم بگیریم؛ اما همیشه هم درست عمل نمی‌کنند. تجربیات گذشته، باورهای قبلی، احساسات، حافظه، محیط اجتماعی و حتی نحوه‌ی ارائه‌ی اطلاعات می‌توانند روی قضاوت‌های ما اثر بگذارند. حالا برویم سراغ چند نمونه‌ی رایج‌تر این خطاها.

۱. خطاهای ادراکی؛ وقتی چشم‌ها و گوش‌ها حقیقت را اشتباه ترجمه می‌کنند

همه‌ی ما تجربه‌ی دیدن تصاویر خیالی در شرایط خاص یا تفسیر اشتباه یک حرکت، صدا یا تصویر را داشته‌ایم. خطاهای ادراکی زمانی رخ می‌دهند که مغز اطلاعاتی را که از حواس دریافت می‌کند، به شکلی متفاوت از واقعیت تفسیر کند. در واقع، چشم و گوش فقط اطلاعات را دریافت می‌کنند؛ این مغز است که باید از این اطلاعات یک تصویر معنادار بسازد و خب… مغز هم جایزالخطاست! 😄 گاهی چیزی را می‌بینیم، اما مغز آن را چیزی دیگر تفسیر می‌کند؛ یا صدایی را می‌شنویم و تصور می‌کنیم چیز دیگری بوده است. به همین دلیل است که آنچه ادراک می‌کنیم، همیشه دقیقاً برابر با آن چیزی نیست که واقعاً اتفاق افتاده است.

۲. خطاهای شناختی حافظه؛ وقتی مغز ما داستان‌سرایی می‌کند

برخلاف تصورمان، مغز یک دوربین فیلم‌برداری دقیق نیست که تمام اتفاقات زندگی را همان‌طور که رخ داده‌اند ذخیره کند. مغز ما یک داستان‌سرای حرفه‌ای است! وقتی چیزی را به یاد می‌آوریم، در واقع داریم خاطره را دوباره بازسازی می‌کنیم. در این بازسازی، ممکن است اطلاعات جدید، احساسات فعلی، باورها و حتی برداشت‌های بعدی ما از یک اتفاق، وارد خاطره شوند.

خطای بازسازی حافظه

گاهی خاطرات گذشته را با اطلاعات جدید یا باورهای فعلی‌مان ترکیب می‌کنیم و به مرور، نسخه‌ای متفاوت از آن اتفاق در ذهنمان شکل می‌گیرد. ممکن است کاملاً مطمئن باشیم که چیزی را دقیقاً به یاد می‌آوریم، در حالی که بخشی از آن خاطره در طول زمان تغییر کرده است.

فراموشی انتخابی

این همان خطای موذی است! گاهی از یک اتفاق، فقط قسمت‌های خاصی را به یاد می‌آوریم؛ مثلاً فقط بخش‌های مثبت یا فقط اتفاقات منفی آن را. بعد هم بر اساس همین نسخه‌ی ناقص از گذشته، قضاوت می‌کنیم و قشقرق به پا می‌کنیم!😄

۳. خطاهای تفکر و استدلال؛ چرا ذهن ما گاهی اشتباه نتیجه‌گیری می‌کند؟

اینجا پای یکی از ویژگی‌های جالب مغز وسط می‌آید: مغز عاشق میان‌بر است. مغز برای اینکه بتواند حجم زیادی از اطلاعات را سریع پردازش کند، همیشه وارد یک تحلیل طولانی و عمیق نمی‌شود. در بسیاری از موقعیت‌ها از میان‌برهای ذهنی استفاده می‌کند. این میان‌برها معمولاً مفیدند، اما گاهی باعث می‌شوند به نتیجه‌ای برسیم که چندان با واقعیت سازگار نیست.

خطای تأیید

ذهن عاشق این است که حق با خودش باشد! به همین دلیل، ممکن است بیشتر به دنبال اطلاعاتی برویم که باورهای قبلی‌مان را تأیید می‌کنند و اطلاعات مخالف را نادیده بگیریم، کم‌اهمیت بدانیم یا حتی اشتباه تلقی کنیم. مثلاً اگر باور داشته باشیم که یک رژیم غذایی خاص فوق‌العاده است، احتمالاً بیشتر سراغ مقالات و افرادی می‌رویم که از آن رژیم تعریف می‌کنند و کمتر به شواهدی توجه می‌کنیم که نتایج متفاوتی نشان می‌دهند. مشکل اینجاست که ما تصور می‌کنیم داریم «تحقیق» می‌کنیم؛ در حالی که گاهی فقط داریم برای باور قبلی‌مان مدرک جمع می‌کنیم!

خطای در دسترس بودن

در این خطا، مغز برای ارزیابی احتمال وقوع یک اتفاق، به اطلاعاتی تکیه می‌کند که راحت‌تر به ذهنمان می‌آیند؛ نه لزوماً اطلاعاتی که از نظر آماری مهم‌ترند. مثلاً اگر اخیراً چند خبر درباره‌ی سقوط هواپیما دیده باشیم، ممکن است احساس کنیم احتمال سقوط هواپیما خیلی بیشتر از چیزی است که واقعاً هست. چیزی که بیشتر در ذهن ما حاضر است، لزوماً چیزی نیست که احتمال بیشتری دارد.

همبستگی کاذب

این یکی را احتمالاً بارها در زندگی تجربه کرده‌ایم. مثلاً می‌گوییم: هر بار که این پیراهن را می‌پوشم، تیم مورد علاقه‌ام برنده می‌شود 😎 در واقعیت ممکن است هیچ رابطه‌ای میان این دو اتفاق وجود نداشته باشد، اما مغز ما عاشق پیدا کردن الگوست و گاهی بین دو اتفاق کاملاً بی‌ربط، رابطه‌ای ایجاد می‌کند.

۴. خطاهای شناختی در قضاوت و تصمیم‌گیری؛ چرا در انتخاب‌هایمان اشتباه می‌کنیم؟

بخش بزرگی از زندگی ما به انتخاب کردن می‌گذرد.

چه بخریم؟
چه کسی را استخدام کنیم؟
با چه کسی ازدواج کنیم؟
چه رشته‌ای بخوانیم؟
آیا این کار را ادامه بدهیم یا رهایش کنیم؟

و درست در همین تصمیم‌ها، خطاهای شناختی می‌توانند وارد بازی شوند.

خطای لنگر انداختن

دقت کرده‌اید وقتی فروشنده قیمت یک محصول را ۱۰ میلیون تومان اعلام می‌کند و بعد می‌گوید:

«ولی برای شما ۸ میلیون حساب می‌کنم!» ناگهان با خودمان می‌گوییم: «چه معامله‌ی فوق‌العاده‌ای!» این همان اثر لنگر است. اولین اطلاعاتی که درباره‌ی یک موضوع دریافت می‌کنیم، می‌تواند به عنوان یک «لنگر» در ذهنمان قرار بگیرد و قضاوت‌های بعدی ما را تحت تأثیر قرار دهد. در مثال بالا، قیمت ۱۰ میلیون تبدیل به نقطه‌ی مرجع ذهن ما شده است و ۸ میلیون در مقایسه با آن، بسیار جذاب به نظر می‌رسد؛ حتی اگر قیمت واقعی کالا بسیار کمتر باشد!

خطای هزینه‌ی غرق‌شده

امان از این یکی! تا به حال پیش آمده یک فیلم واقعاً بد را فقط به این دلیل ادامه بدهید که برای بلیت آن پول داده‌اید؟

یا در یک رابطه، پروژه یا شغل نامناسب بمانید چون احساس می‌کنید «تا اینجا خیلی برایش وقت گذاشته‌ام»؟ این همان خطای هزینه‌ی غرق‌شده است. ما گاهی به جای اینکه ببینیم از این لحظه به بعد چه تصمیمی برایمان بهتر است، به زمان، پول یا انرژی‌ای که در گذشته صرف کرده‌ایم نگاه می‌کنیم. اما یک حقیقت مهم وجود دارد:

هزینه‌ای که در گذشته پرداخت شده، دیگر قابل برگشت نیست. بنابراین نباید اجازه دهیم هزینه‌های گذشته، ما را مجبور کنند هزینه‌های بیشتری در آینده پرداخت کنیم.

اثر هاله‌ای

«فریب درخشش اولیه را نخورید؛ یک ویژگی خوب در یک انسان، لزوماً به معنی کامل بودن او نیست.»

اثر هاله‌ای زمانی رخ می‌دهد که یک ویژگی مثبت یا منفی را در یک فرد می‌بینیم و بعد همان ویژگی را به سایر جنبه‌های شخصیت او تعمیم می‌دهیم. مثلاً ممکن است فردی بسیار جذاب و خوش‌صحبت باشد و ما ناخودآگاه تصور کنیم حتماً باهوش، قابل اعتماد و موفق هم هست. در واقع، یک ویژگی خوب مثل یک «هاله» دور فرد ایجاد می‌کند و باعث می‌شود سایر ویژگی‌های او را هم تحت تأثیر همان برداشت اولیه ارزیابی کنیم.

۵. خطاهای شناختی اجتماعی؛ وقتی نگاه دیگران روی ذهن ما سایه می‌اندازد

ما انسان‌ها موجودات اجتماعی هستیم. طبیعی است که نظر دیگران، رفتار گروه و محیط اجتماعی روی تصمیم‌ها و رفتارمان تأثیر بگذارد. اما گاهی این تأثیر آن‌قدر زیاد می‌شود که بدون اینکه متوجه باشیم، انتخاب‌هایمان را بر اساس رفتار دیگران انجام می‌دهیم.

خطای هم‌سویی یا تمایل به افراد مشابه

شما هم به دنبال افرادی هستید که شبیه خودتان باشند؟

افرادی که جهان‌بینی مشابهی با شما دارند، علایق مشترکی دارند و معمولاً یکدیگر را تأیید می‌کنید؟

داشتن آدم‌هایی با ارزش‌ها و علایق مشترک در دایره‌ی ارتباطی‌مان، کاملاً طبیعی و حتی لذت‌بخش است.

اما سؤال اینجاست:

آیا فقط به دنبال شباهت‌ها هستیم؟

گاهی تمایل داریم افرادی را انتخاب کنیم که از نظر ملیت، فرهنگ، باورها، علایق یا سبک زندگی شبیه خودمان هستند و ناخودآگاه از افرادی که متفاوت‌اند فاصله می‌گیریم. این اتفاق می‌تواند باعث شود جهان ما کوچک‌تر شود و کمتر با دیدگاه‌های متفاوت روبه‌رو شویم.

رفتار گله‌ای؛ وقتی چون همه انجام می‌دهند، ما هم انجام می‌دهیم!

یکی دیگر از پدیده‌های جالب اجتماعی، رفتار گله‌ای است. انجام دادن کاری فقط به این دلیل که بقیه دارند آن را انجام می‌دهند، برایتان آشنا نیست؟ یک نفر چیزی را می‌خرد، نفر بعدی هم می‌خرد، بعد همه می‌گویند: «پس حتماً خوبه!» و ناگهان بدون اینکه خودمان بررسی کنیم، ما هم همان کار را انجام می‌دهیم. 😎 گاهی تعداد افرادی که کاری را انجام می‌دهند، برای مغز ما تبدیل به یک «نشانه‌ی درست بودن» آن رفتار می‌شود.

اما خب…

اینکه همه دارند به یک سمت می‌روند، الزاماً به این معنی نیست که مسیر درست است!

طرح رفاقت با خطاهای شناختی

حالا که با چند نمونه از خطاهای شناختی آشنا شدیم، شاید بد نباشد کمی بیشتر حواسمان به مغزمان باشد! خطاهای شناختی نشان می‌دهند که ذهن ما همیشه یک تحلیلگر کاملاً منطقی و بی‌طرف نیست. ما گاهی اطلاعات را بر اساس تجربیات گذشته تفسیر می‌کنیم، گاهی حافظه‌مان داستان را کمی تغییر می‌دهد، گاهی فقط دنبال اطلاعاتی می‌گردیم که حق را به ما بدهند و گاهی هم صرفاً چون دیگران کاری را انجام می‌دهند، ما هم همان مسیر را می‌رویم. اما این موضوع به این معنی نیست که باید به مغزمان بی‌اعتماد شویم. اتفاقاً برعکس.

شناختن خطاهای ذهنی، یکی از راه‌های بهتر شناختن خودمان است.

وقتی بدانیم ذهنمان ممکن است در چه موقعیت‌هایی دچار خطا شود، می‌توانیم قبل از قضاوت کردن کمی مکث کنیم، شواهد مخالف را هم ببینیم، سؤال‌های بیشتری بپرسیم و حتی گاهی از خودمان بپرسیم:

«آیا واقعاً این‌طور است، یا مغز من دارد داستان خودش را تعریف می‌کند؟»

شاید نتوانیم تمام خطاهای شناختی را از زندگی‌مان حذف کنیم؛ اما می‌توانیم یاد بگیریم زودتر متوجه حضورشان شویم.

و شاید همین آگاهی، شروع یک تغییر بزرگ باشد. حالا شما بگویید؛ کدام‌یک از این خطاهای شناختی را بیشتر در خودتان یا اطرافیانتان دیده‌اید؟ یا شاید بهتر باشد بپرسم: مغز شما بیشتر سر کدام یکی از این خطاها گولتان می‌زند؟! 😄

اشتراک گذاری:

آرمیتا سلیمانی

عضویت در خبرنامه

درخبرنامه ما عضو شوید

لورم ایپسوم متن ساختــگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ، و با استفاده از طراحان گرافیــک است، چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *