گاهی بعضی آدمها را هیچوقت از نزدیک نمیبینیم؛
با آنها قهوه نمیخوریم، دست نمیدهیم، همصحبت نمیشویم و حتی ممکن است سالها بعد از رفتنشان با آنها آشنا شویم.
اما عجیب است…
گاهی یک انسان میتواند از میان چند صفحه کتاب وارد زندگیمان شود؛
آنقدر آرام، آنقدر بیسروصدا، که حتی خودمان هم متوجه لحظهی ورودش نشویم.
دکتر وین دایر برای من یکی از همین آدمهاست.
برای نوشتن دربارهی او باید برگردم به سالها قبل؛
به روزهایی که هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و یکی از پاتوقهای دوستداشتنیام شهر کتاب ملاصدرا بود.
دانشگاه از ساعت ۷:۳۰ صبح شروع میشد و تا بعدازظهر ادامه داشت.
خستگی کم نبود؛ اما تمام آن خستگی را تحمل میکردم برای یک چیز:
رسیدن به کتابفروشی!
نه اینکه از قبل کتاب خاصی در ذهنم داشته باشم. اصلاً!
گاهی فقط بوی کتابها کافی بود تا انرژیام برگردد. 😄
میان قفسهها راه میرفتم، جلدها را نگاه میکردم، کتابی را برمیداشتم، چند صفحه ورق میزدم و دوباره سر جایش میگذاشتم.
خیابان ملاصدرا آن روزها پر بود از کتابفروشی و هنوز هم حالوهوای کتاب در آن جریان دارد؛ اما شهر کتاب برای من فضای دیگری داشت.
فضای بزرگتر، آرامتر و دوستداشتنیتر.
و مهمتر از همه اینکه کسی مدام دنبال آدم راه نمیافتاد که:
«خانم انتخاب کردید؟»
😄
من آزادی میخواستم!
میخواستم بین قفسهها بچرخم، گم شوم، پیدا شوم و اگر لازم بود نیم ساعت فقط به کتابها نگاه کنم.
این روزها بیشتر کتابها را اینترنتی سفارش میدهم و راستش را بخواهید، کمی خودم را از آن لذتِ قدمزدن میان قفسهها محروم کردهام.
اما بعضی خاطرات هنوز همانجا، بین همان قفسهها زندگی میکنند.
و یکی از مهمترینشان، آشنایی من با وین دایر است.
چگونه با دکتر وین دایر آشنا شدم؟
برای من شهر کتاب ملاصدرا چیزی شبیه خوردن هندوانه در یک ظهر داغ تابستان بود!
بعد از ساعتها کلاس و خستگی، رسیدن به آنجا واقعاً حکم کولر را داشت! 😄
از ایستگاه سرویس دانشگاه تا کتابفروشی را پیاده میرفتم و وقتی به شهر کتاب میرسیدم، کیفم را تحویل میدادم و…
تمام!
سفر شروع میشد.
میان قفسهها راه میرفتم.
اگر بخواهم دقیق حساب کنم، فکر میکنم حدود ۱۳ سال و ۶ ماه و ۹ روز از آن روزها گذشته است.
و هنوز بعضی جزئیاتش را یادم هست.
آن روزها احساس عجیبی داشتم.
انگار کتابها چیزی برای گفتن داشتند.
نه به زبان معمولی.
یک جور صدای نامرئی.
گاهی کتابی را از قفسه بیرون میکشیدم، چند صفحه ورق میزدم و ناگهان چشمهایم گرد میشد!
چرا؟
چون موضوع کتاب دقیقاً با حال و هوای آن روزهای من جور درمیآمد.
یا جملهای در آن بود که انگار دقیقاً همان چیزی بود که باید میشنیدم.
کتاب را برمیداشتم و اولین فرصت که روی صندلی اتوبوس جا پیدا میکردم، شروع میکردم به خواندن.
این اتفاق هر چند روز یکبار تکرار میشد.
کتابی را تمام میکردم و کتاب بعدی دوباره همان کار را با من میکرد!
تا اینکه یک روز متوجه شدم تعداد قابلتوجهی از کتابهایی که انتخاب کردهام، متعلق به یک نفر است:
وین دایر.
نکته عجیب این بود که من حتی قبل از آن، اسم وین دایر را هم نشنیده بودم!
اما انگار کتابهایش بلندتر از بقیه با من حرف میزدند.
بدون اینکه از قبل تصمیم گرفته باشم سراغ کتابی از او بروم، جلوی قفسهاش میایستادم، با دست راست یکی از کتابها را بیرون میکشیدم و چند صفحه میخواندم.
و باز همان اتفاق…
باز همان حس:
«این همان چیزی است که الان باید بخوانم.»
آن زمان هنوز نمیدانستم چرا.
اما بعدها فهمیدم گاهی آدمها وارد زندگی ما نمیشوند؛
فکرهایشان وارد زندگی ما میشوند.
و شاید این دو، خیلی هم با هم فرق نداشته باشند.
وین دایر که بود؟
وین والتر دایر، نویسنده، سخنران و چهرهای شناختهشده در حوزه رشد فردی و معنوی بود.
او در سال ۱۹۴۰ در دیترویت، میشیگان به دنیا آمد. دوران کودکی آسانی نداشت و بخشی از کودکی خود را در مراکز نگهداری و خانوادههای سرپرست گذراند. بعدها در دانشگاه وین استیت تحصیل کرد و مدرک دکترای مشاوره آموزشی گرفت و در دانشگاه نیز تدریس کرد.
اما مسیر زندگی او در همان دانشگاه و کلاس درس متوقف نشد.
در دهه ۱۹۷۰، کتاب Your Erroneous Zones را منتشر کرد؛ کتابی که به موفقیتی گسترده رسید و آغاز جدی فعالیت او به عنوان نویسنده و سخنران عمومی بود.
او بعدها بیش از ۴۰ کتاب نوشت و ۲۱ عنوان از آثارش در فهرست پرفروشهای نیویورکتایمز قرار گرفتند. کتابهایی مانند:
- The Power of Intention
- Change Your Thoughts – Change Your Life
- Wishes Fulfilled
- I Can See Clearly Now
- There’s a Spiritual Solution to Every Problem
- The Shift
از شناختهشدهترین آثار او هستند.
اما اگر بخواهم فقط با این اطلاعات دربارهی وین دایر حرف بزنم، چیزی از او باقی نمیماند جز یک رزومه.
وین دایر برای من رزومه نبود.
یک صدا بود.
از موفقیت به معنا؛ چیزی که وین دایر را متفاوت کرد
یکی از چیزهایی که در آثار وین دایر برای من جالب بود، تغییر تدریجی مسیر فکری او بود.
او کارش را با موضوعاتی مانند خودشناسی، رشد فردی و تغییر الگوهای فکری آغاز کرد؛ اما بعدها بیشتر به سمت موضوعاتی مانند معنا، معنویت، هدف زندگی و رابطه انسان با جهان درونی خودش رفت. وبسایت رسمی او نیز این تغییر را بخشی مهم از مسیر فکریاش معرفی میکند.
و شاید همین موضوع باعث شد من بیشتر با او احساس نزدیکی کنم.
چون به نظرم زندگی فقط دربارهی این نیست که:
چه چیزی به دست آوردهای؟
چقدر موفق شدهای؟
چقدر پول داری؟
چند نفر تو را میشناسند؟
گاهی سؤال مهمتر این است:
برای چه زندگی میکنی؟
وین دایر در مستند The Shift دقیقاً روی همین تغییر تمرکز میکند؛ تغییری از زندگیای که بیشتر با جاهطلبی و دستاورد تعریف میشود، به زندگیای که معنا و هدف در آن پررنگتر است.
شاید به همین دلیل عنوان The Shift برایش انتخاب شده بود:
تغییر.
تغییری در نگاه.
تغییری در اولویتها.
تغییری از «چه چیزی میخواهم؟» به «برای چه چیزی اینجا هستم؟»
و شاید این همان تغییری باشد که خیلی از ما در مقطعی از زندگی، دیر یا زود، با آن مواجه میشویم.
شهر کتاب، قفسهها و یک تغییر آرام
حالا که به آن روزها فکر میکنم، برایم جالب است که هیچوقت ننشستم و نگفتم:
«خب! امروز میروم کتابی از وین دایر پیدا کنم.»
نه.
ماجرا خیلی سادهتر بود.
من فقط در یک کتابفروشی راه میرفتم.
یک کتاب را بیرون میکشیدم.
چند صفحه میخواندم.
و آن کتاب، چیزی را در من تکان میداد.
شاید اگر آن روزها کسی از من میپرسید:
«چرا این کتاب را انتخاب کردی؟»
نمیتوانستم جواب بدهم.
اما امروز میتوانم بگویم:
چون در آن مقطع از زندگی، به آن حرفها نیاز داشتم.
و این یکی از زیباترین چیزهایی است که دربارهی کتابها دوست دارم.
کتاب خوب همیشه قرار نیست اطلاعات جدیدی به تو بدهد.
گاهی فقط چیزی را که در درون خودت میدانی، بلندتر به زبان میآورد.
گاهی یک سؤال میپرسد.
گاهی یک پنجره باز میکند.
گاهی دستت را میگیرد.
و گاهی…
فقط میگوید:
«نگران نباش؛ تو تنها نیستی.»
وین دایر؛ بیشتر از یک نویسنده
یک بار در یک جمع خانوادگی، یکی از اقوام پرسید:
«این آقایی که عکسش را گذاشتی پروفایلت، کیه؟»
گفتم:
«نویسنده مورد علاقهمه.»
اما راستش را بخواهید، این جواب کامل نبود.
وین دایر برای من فقط نویسنده مورد علاقهام نبود.
او یکی از آدمهایی بود که بخشی از مسیر فکری من را تغییر داد.
کسی که نگاهش به زندگی، معنا، عشق، انسان و رشد درونی روی من اثر گذاشت.
برای همین هر بار میخواهم دربارهاش بنویسم، کمی احساساتی میشوم.
چون بعضی آدمها را نمیشود فقط با چند خط معرفی کرد.
برای معرفیشان باید گفت:
این آدم چه چیزی را در من تغییر داد؟
و پاسخ من دربارهی وین دایر این است:
خیلی چیزها.
وین دایر و «شیفت»؛ وقتی زندگی سؤال دیگری میپرسد
یکی از آثار مهم او The Shift است؛ کتابی که همراه با فیلمی با همین نام منتشر شد و دربارهی حرکت از «جاهطلبی» به سمت «معنا» و «هدف» است.
این مفهوم برای من جذاب است.
چون ما معمولاً در ابتدای زندگی مدام دنبال «بیشتر» هستیم.
بیشتر یاد بگیر.
بیشتر به دست بیاور.
بیشتر موفق شو.
بیشتر دیده شو.
بیشتر داشته باش.
اما شاید جایی از مسیر، یک سؤال آرام وارد ذهنمان شود:
حالا که چه؟
و شاید آن سؤال، شروع یک شیفت باشد.
شروع تغییر.
نه اینکه دیگر رؤیا نداشته باشیم.
نه اینکه جاهطلبی بد باشد.
بلکه شاید معنای موفقیت برایمان تغییر کند.
از «داشتن» به «بودن».
از «رسیدن» به «معنادار بودن».
از «من چه چیزی به دست میآورم؟» به «من چه چیزی به جهان اضافه میکنم؟»
و به نظرم این یکی از زیباترین بخشهای میراث فکری وین دایر است.
آخرین سالهای زندگی وین دایر
وین دایر در سالهای پایانی زندگی نیز به نوشتن، سخنرانی و فعالیتهای مرتبط با رشد فردی و معنوی ادامه داد.
او در سال ۲۰۱۵ از دنیا رفت؛ اما آثارش همچنان منتشر و خوانده میشوند و وبسایت رسمی او نیز همچنان مجموعهای از نوشتهها، سخنرانیها و آثارش را در دسترس مخاطبان قرار میدهد.
و اینجا دوباره به همان چیزی میرسم که همیشه دربارهی کتابها برایم عجیب بوده است.
آدمها میروند؛ کلماتشان میماند.
ممکن است نویسندهای دیگر در این دنیا نباشد، اما یک نفر، جایی در یک اتوبوس، یک کتابش را باز کند و جملهای بخواند که مسیر فکرش را تغییر دهد.
و این یعنی هنوز ادامه دارد.
وین دایر که بود؟
اگر بخواهم از تمام این عنوانها و مدرکها و کتابها و سخنرانیها عبور کنم و فقط با زبان خودم بگویم:
وین دایر که بود؟
برای من مردی بود بزرگمنش.
آدمی که انگار از تعلقات کوچک فاصله گرفته بود تا به چیزی بزرگتر برسد.
پر از عشق.
دلبسته به انسان.
و علاقهمند به اینکه آدمها را به سمت نسخهی گستردهتر و عمیقتر خودشان هدایت کند.
شاید نتوانم کلمات مناسبی برای توصیفش پیدا کنم.
شاید چون بعضی آدمها را نباید فقط توصیف کرد؛
باید اثرشان را دید.
اثرشان در آدمهایی که کتابهایشان را خواندهاند.
در آدمهایی که جملهای از آنها را به یاد آوردهاند.
در کسی که بعد از خواندن یک کتاب تصمیم گرفته دوباره شروع کند.
در کسی که یاد گرفته خودش را بیشتر دوست داشته باشد.
در کسی که معنای تازهای برای زندگی پیدا کرده.
و شاید…
در من.
وین دایر؛ صدایی که هنوز ادامه دارد
سالها پیش، در روزهایی که خودم هنوز نمیدانستم دقیقاً دنبال چه چیزی هستم، میان قفسههای یک کتابفروشی ایستادم.
کتابی را بیرون کشیدم.
شروع کردم به خواندن.
و چیزی درونم گفت:
این را بخوان.
آن زمان نمیدانستم آن کتاب قرار است چه اثری بر من بگذارد.
نمیدانستم نویسندهاش چه کسی است.
نمیدانستم سالها بعد قرار است دربارهاش بنویسم.
فقط میدانستم که باید آن کتاب را با خودم ببرم.
و شاید زندگی همین باشد.
گاهی ما فکر میکنیم داریم کتابی را انتخاب میکنیم؛
اما شاید در بعضی لحظهها…
این کتاب است که ما را انتخاب میکند.
وین دایر یکی از همان انتخابها برای من بود.
هر کسی نغمهی خود را میخواند…
سالها میگذرد.
آدمها میآیند و میروند.
بعضیها در زندگی ما چند ماه میمانند.
بعضیها چند سال.
و بعضیها…
با یک کتاب وارد زندگیمان میشوند و شاید تا آخر عمر بمانند.
وین دایر برای من از همین آدمهاست.
او رفت؛ اما نغمهاش هنوز شنیده میشود.
و شاید برای همین است که وقتی اسم دکتر وین دایر را میشنوم، برایم فقط نام یک نویسنده نیست.
صدای همان کتابهایی است که روزی از میان قفسهها صدایم زدند.
صدای روزهایی که خسته از دانشگاه، خودم را به شهر کتاب میرساندم.
صدای ورق خوردن کتابها.
صدای جملههایی که درست در لحظهی درست خواندم.
و صدای نویسندهای که هیچوقت از نزدیک ندیدمش…
اما توانست بخشی از زندگیام را تغییر دهد.
شاید برای همین است که هنوز هم باور دارم:
هر کسی نغمهی خود خواند و از صحنه رود
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
وین دایر نغمهی خودش را خواند.
و رفت.
اما نغمهاش…
هنوز در ذهن خیلیها ادامه دارد.
و من؟
من هنوز همان دختری هستم که گاهی بین قفسههای کتابفروشی راه میرود، به کتابها نگاه میکند و منتظر میماند یکی از آنها صدایش بزند.
شاید این بار هم کتابی چیزی برای گفتن داشته باشد.
و من…
گوش بدهم. 📚❤️