اینجا شیراز است و شما در حال خواندن واگویه های ذهنی آرمیتا هستید، علاقهمند به همنشینی با واژهها و رنگها. قصد دارم از علاقهام به کتاب و نوشتن بگویم و اینکه از دوران کودکی من را همراهی میکند. از همان زمان شیفته خرید کتاب بودم و به احتمال زیاد ریشه این شیفتگی مربوط به جایزهای است که پدر و مادرم برای به پایان رساندن هر کتاب قصه برایمان در نظر میگرفتند و آن جایزه نیز خرید کتاب قصه دیگری بود.
خاطره اشک ریختن برای خرید کتاب “موشی بابا” قبل از به پایان رساندن کتاب قصهای که در دست داشتم، آنهم در ویترین کتابفروشی بازارچهی امیدهای کودکیام که دور تا دور آن شوق کودکی در پارک و سینمایش پرسه میزد-در صحرایی سوزان که خودش تبعیدگاهی بود-همچنان در خاطرم تداعی میشود و چنان زنده است که گویی نیمی از وجودم در آنجا جا مانده است.
در مقطع ابتدایی طبع شعرم گل کرده بود و چندتایی هم نوشتم و رهسپار جشنواره شعرنویسی کردم. شوق کودکانهام برای دریافت جایزههای آن زمان هنوز هم در دلم تازه است و لبخند را روی لبانم مینشاند. با ورود به مقطع راهنمایی، شور نوشتن همچنان در دلم جوشش داشت و فراخوان جشنواره شعر و داستان، جرقهای شد تا اولین داستانک زندگیام متولد شود. همیشه به چرایی نوشتن آن داستانک چند خطی که که سرگذشت یک ستاره در آسمان بود و سایهروشنی از آن را به یاد دارم فکر میکنم و هنوز هم جوابی برای تخیلات آن زمانم پیدا نکردهام.
پسازآن در مقطع دبیرستان، دلسپردهی نوشتن خاطرات روزانه بودم که امتیاز ویژهای برای دانشآموزان ممتاز از سمت آموزشوپرورش در نظر گرفته شد و امتیاز این بود که دانشآموزان از طرف مدرسه به مؤسسات آموزشی معرفی میشدند و میتوانستند دورههای موردعلاقهشان را بگذرانند. یکی از این دورهها، خبرنگاری بود که من بهشدت به آن علاقهمند بودم و فرصت مناسبی فراهم شد تا به همراه بهترین دوستم که از دوران راهنمایی تا همیشه دوستیمان ادامه دارد در دورههای خبرنگاری شرکت کنیم و چند قدمی به علاقهمان برای نوشتن نزدیکتر شویم.
بیشتر بدانید…
همنشینیام با واژهها در خلوت خودم بعدازآن نیز ادامه داشت و خرید و مطالعه کتاب به یکی از اصلیترین بخشهای زندگیام تبدیل شد. بیشترین کتابها را در مقطع کارشناسی به خودم هدیه دادم و خاطرات کتابفروشیهای شهر کتاب و محمدی بعد از کلاسهای دانشگاه و زیر آن آفتاب جِنگ شیراز همچنان بر تکتک کتابهایم سایه انداخته است.
در دوران دانشگاه فعالیتهای فرهنگی زیادی داشتم و پایه ثابت تمام مسابقات کتابخوانی بودم و البته از آن خوششانسهایی بودم که در مسابقات، اسم من در لیست برندهشدگان همیشه به چشم میخورد و باذوق هرچهتمامتر، جایزه مسابقات را که یا به صورت نقدی بود یا بن کتاب، به کتابی دیگر تبدیل می کردم و از بالا رفتن آمار کتابهایم هیجانزده میشدم تا با مطالعه کتابها، کتاب بعدی را زودتر بخرم.
در همین سال ها بود که وبلاگ نویسی مد شد و من هم تصمیم گرفتم وبلاگی بزنم و نوشتن در وب هم تجربه کنم. کتاب آموزش ساخت وبلاگ از سری کتابهای “کلید” را از شهر کتاب خریدم و با اشتیاق هر چه بیشتر در کل مسیر شروع به خواندنش کردم. با سرعت نور وبلاگم را ساختم و شروع به نوشتن کردم. کلی هیجان زده بودم تا اینکه سر و کلهی مقطع بعدی پیدا شد و مسبب این فراق.
در مقطع کارشناسی ارشد نیز، دبیر انجمن علمی و سردبیر نشریه بودم و نشریات علمی رشتهام را سروسامان میدادم. گهگاهی هم در زیر نور چراغ مطالعه که در گوشهای از تخت دو طبقهی خوابگاه جاسازی شده بود، چیزهایی مینوشتم که بیشتر به شعر نیمایی شباهت داشت. هر چه بود، تسکینی بود برای دلتنگی.
از دی که بگذریم سخن اکنون خوشتر است
همهی اینها در کنار هنر و صنایعدستی دنیای من بود اما دیگر کوچک برایم بود. کلهام از کتابها بزرگ شده بود و دنیای بزرگتری برای نوشتن میطلبید. تصمیم گرفتم بار دیگر نوشتن در وب را از سر بگیرم. اما از آنجایی که از یکطرف با کمالگرایی دست و پنجه نرم میکردم و از طرف دیگر عاشق طراحی و رنگآمیزی بودم، طراحی وب سایت رو شروع به یادگیری کردم که سایتی برای خودم دستوپا کنم و با رنگآمیزیاش حسابی شکم خودم رو صابون بزنم. گذشت و گذشت و گذشت و من همچنان مشغول رنگآمیزی و تغییر المانها بودم! جای گفتن ندارد که برای حکمرانی بیشتر، به کدنویسی هم رو آوردم. در نهایت تبدیل شد به یک دفتر نقاشی شلخته که انداختمش داخل جوی آب! چندماه هم از زمان آب بردنش گذشت تا اینکه دوباره و چندباره خیالش به سرم زد. خودم را به یک پسِ کلهای مهمان کردم و گفتم دختر جان! دفتر نقاشی نیست که، کار را به کاردان باید سپرد. و چنین شد که نوشتهها جان دوباره گرفتن و من هم با مداد رنگیها و دفتر رنگ آمیزیام، سه هیچ به نفع واژهها کنار کشیدیم و در خلوت به اعمال هم رسیدگی کردیم! این کنار کشیدن به نفع همهی ما بود. هم مجالی برای ذهن آسایی من فراهم آمد و هم راهی برای آسایش واژهها و هم فرصتی برای یک محفل گفتگو. و هم به نفع کودکان سراسر دنیا بود!
اینجا کجاست؟
اشتیاق همیشگیام برای ارتقا شخصیت و مهارتهایم سبب شده سالیان دور و درازی مطالب توسعه فردی بیشترین سهم مطالعاتم را به خودشان اختصاص بدهند. مطالبی که هر کدام به شیوهی خاص خود کیفیت فکری، مهارتی و رفتاریام را تحت تاثیر قرار دادهاند و همچنان در پی بهبود آنها هستم.
اینجا علاوه بر اینکه شیراز است! نوشتگاهی هست از پژوهشها، مطالعات، تجربهها و آموختههایم در زمینه رشد فردی که بدون شک، تعاملات و دیدگاه شما باارزشترین و تاثیرگذارترین قسمت آن خواهد بود. خوب حالا که شاخ غول شکسته شد، نفسی تازه کنیم و برویم سر اصل ماجرا…