کتاب نگرش همه چیز است
یادتان هست در مقالهی رابطه نگرش و رشد فردی گفتم چگونه نگرش را کشف کردم؟
همان اکتشاف، بعدها من را با آدمها، کتابها و ایدههای مختلفی آشنا کرد که هرکدام به نوعی گوشهای از این پازل بزرگ را برایم روشنتر کردند.
یکی از همین آشناییها، کتاب «نگرش همه چیز است» بود.
کتابی که وقتی با آن روبهرو شدم، احساس کردم موضوعی را که مدتها در ذهنم دنبال میکردم، این بار از زاویهای دیگر برایم توضیح میدهد.
کتاب نوشتهی جف کلر (Jeff Keller)، سخنران انگیزشی و نویسندهی آمریکایی در حوزهی موفقیت و رشد فردی است؛ کسی که بخش قابلتوجهی از فعالیتش را به موضوع نگرش، تغییر ذهنیت و تأثیر آن بر مسیر زندگی اختصاص داده است.
پیام اصلی کتاب را اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، شاید همین یک جمله باشد:
نگرش خودت را تغییر بده تا زندگیات تغییر کند.
البته شاید در نگاه اول این جمله کمی ساده به نظر برسد.
با خودمان بگوییم:
«خب! نگرش که فقط یک طرز فکر است! چطور میتواند زندگی من را تغییر بدهد؟»
اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم نگرش فقط یک فکر ساده نیست.
نگرش میتواند روی چیزی که میبینیم، چیزی که به آن توجه میکنیم، نحوهی تفسیر اتفاقات، واکنشمان به مشکلات و حتی تصمیمهایی که میگیریم اثر بگذارد.
و همینجا ماجرا جالب میشود!
کتاب «نگرش همه چیز است» در سه بخش و مجموعهای از درسهای کوتاه و کاربردی، به موضوع نگرش، کلام، روابط، اقدام و رشد فردی میپردازد و در کنار آن، جملههای الهامبخش زیادی نیز دارد.
این کتاب توسط انتشارات یوشیتا منتشر شده و مترجم آن مرجان شمیم شوشتری است.
نگرش چیست؟
اگر بخواهم نگرش را با یک تصویر توضیح بدهم، برای من شبیه ناخدای کشتی است.
کشتی زندگی را همهی ما داریم؛ اما اینکه این کشتی به کدام سمت حرکت کند، فقط به خود کشتی بستگی ندارد.
ناخدا هم مهم است!
نگرش همان ناخدایی است که تا حد زیادی جهت حرکت ما را تعیین میکند.
به بیان دیگر، نگرش را میتوان نوعی فیلتر ذهنی دانست که از طریق آن اتفاقات و آدمهای اطرافمان را تفسیر میکنیم.
یک اتفاق برای دو نفر میتواند یکسان باشد، اما برداشت و واکنش آنها کاملاً متفاوت باشد.
یکی بگوید:
«تمام شد! این دیگر آخر راه است.»
و دیگری بگوید:
«خب… حالا باید ببینم از اینجا به بعد چه کاری میتوانم انجام بدهم.»
اتفاق یکی است.
اما نگرش متفاوت است.
نگرش مجموعهای از طرز فکر، باورها، افکار، زاویهی نگاه، تصویر ذهنی، ذهنیت و حتی کلام ماست.
و شاید به همین دلیل است که گاهی برای تغییر زندگی، لازم نیست در همان ابتدا همهی شرایط بیرونی را تغییر دهیم.
گاهی باید اول از جایی درون خودمان شروع کنیم.
نگرش، ذهن و موفقیت
دکتر جویس برادرز دربارهی موفقیت میگوید:
«موفقیت از ذهن نشأت میگیرد. اگر خواهان موفقیت هستی، خودت را انسان موفقی تصور کن.»
این جمله، ما را مستقیم به یکی از موضوعات اصلی کتاب میبرد:
ذهن.
جف کلر در بخش اول کتاب، با عنوان «موفقیت از ذهن نشأت میگیرد»، روی اهمیت نگرش در مسیر موفقیت تمرکز میکند.
از نگاه او، نگرش مثبت میتواند پیشنیاز مهمی برای حرکت در مسیر موفقیت باشد.
اما چیزی که برای من جالبتر است، تأکید او بر تصویر ذهنی است.
ما قبل از اینکه بسیاری از اتفاقات را در دنیای بیرون تجربه کنیم، تصویری از آنها در ذهنمان میسازیم.
اگر همیشه خودمان را ناتوان ببینیم، احتمالاً رفتارمان نیز در همان جهت شکل میگیرد.
اگر خودمان را فردی ببینیم که میتواند یاد بگیرد، تلاش کند و دوباره بلند شود، رفتارمان هم میتواند متفاوت شود.
البته قرار نیست صرفاً با «مثبت فکر کردن» همهی مشکلات زندگی ناپدید شوند!
کاش اینقدر ساده بود!
اما نوع نگاه ما میتواند روی انتخابها، میزان تلاش، پشتکار و واکنشمان به موانع تأثیر بگذارد.
این بخش شامل پنج درس است:
درس ۱ ـ نگرش تو، پنجرهای رو به جهان پیرامونت است
آنچه میبینیم، همیشه تمام واقعیت نیست؛ بخشی از آن به پنجرهای بستگی دارد که از پشت آن به دنیا نگاه میکنیم.
درس ۲ ـ تو یک آهنربای انسانی هستی
کلر در این بخش دربارهی تأثیر نگرش و ذهنیت بر روابط و تجربههای ما صحبت میکند.
درس ۳ ـ موفقیت خود را مجسم کن
تصویرسازی ذهنی از اهداف، یکی از موضوعات مورد تأکید کتاب است.
درس ۴ ـ متعهد شو و کوهها را جابهجا کن!
فکر کردن به تنهایی کافی نیست.
باید تصمیم بگیریم و متعهد بمانیم.
درس ۵ ـ مشکلاتت را به فرصت تبدیل کن
شاید یکی از سختترین کارهای دنیا همین باشد:
دیدن فرصت، درست وسط مشکل.
نگرش چه رابطهای با کلام دارد؟
اینجا به یکی از قسمتهای مورد علاقهی من در کتاب میرسیم.
کلام.
به گفتهی تام هاپکینز:
«تو همانی میشوی که مدام آن را تکرار کنی.»
حالا یک سؤال:
چقدر به کلماتی که هر روز دربارهی خودمان، زندگیمان و آیندهمان میگوییم توجه میکنیم؟
مثلاً چند بار گفتهایم:
«من نمیتوانم.»
«من همیشه بدشانسم.»
«هیچوقت موفق نمیشوم.»
«من آدم بااستعدادی نیستم.»
«برای من امکان ندارد.»
و بعد تعجب کردهایم که چرا ذهنمان هم همان مسیر را دنبال میکند!
البته منظور این نیست که با چند جملهی مثبت، واقعیت بیرونی را جادو کنیم.
اما کلمات، بخشی از گفتوگوی دائمی ما با خودمان هستند و میتوانند روی احساس، توجه و نحوهی مواجههی ما با مسائل اثر بگذارند.
جف کلر در بخش دوم کتاب، با عنوان «مواظب کلامت باش»، این موضوع را در سه درس دنبال میکند:
درس ۶ ـ کلام تو، راهگشای تو است
درس ۷ ـ حالت چطور است؟
درس ۸ ـ دیگر شکایت نکن
این آخری را باید با صدای بلند بخوانیم!
دیگر شکایت نکن!
البته من نمیگویم از فردا هیچکس حق ندارد شکایت کند!
اما شاید بد نباشد گاهی حواسمان باشد که آیا داریم یک مشکل را بیان میکنیم تا برایش راهحل پیدا کنیم، یا فقط داریم همان مشکل را بارها و بارها در ذهن و زبانمان تکرار میکنیم.
نگرش، روابط سازنده و جسارت اقدام
یک چیز دیگر که در این کتاب توجه من را جلب کرد، این بود که نگرش قرار نیست فقط در ذهن ما باقی بماند.
اگر نگرش واقعاً تغییر کند، باید در رفتار و اقدام هم خودش را نشان دهد.
بن اشتاین میگوید:
«هیچ اتفاقی خودبهخود رخ نمیدهد.»
فرصتها زمانی معنا پیدا میکنند که ما آمادگی استفاده از آنها را داشته باشیم.
اینجاست که جف کلر در بخش سوم کتاب، با عنوان «آسمان کسانی را که به حرفهایشان عمل میکنند یاری میرساند»، سراغ موضوعاتی مثل معاشرت با افراد مثبتنگر، مبارزه با ترس، شکست خوردن، اقدام کردن و شبکهسازی میرود.
این بخش شامل چهار درس است:
درس ۹ ـ با آدمهای خوشبین و مثبتنگر معاشرت کن
آدمهای اطراف ما میتوانند روی افکار، احساسات و حتی استانداردهایی که برای خودمان تعیین میکنیم اثر بگذارند.
برای همین انتخاب آدمهایی که با آنها وقت میگذرانیم، موضوع کماهمیتی نیست.
درس ۱۰ ـ برای رشد کردن، با ترسهایت مبارزه کن
ترس همیشه نشانهی این نیست که نباید جلو برویم.
گاهی فقط دارد میگوید:
«این موضوع برایت مهم است.»
و شاید رشد، دقیقاً از همان جایی شروع شود که با وجود ترس، یک قدم جلو میگذاریم.
درس ۱۱ ـ بیرون برو و شکست بخور
این یکی را باید قاب کنیم و بزنیم به دیوار!
چون خیلی وقتها آنقدر از شکست خوردن میترسیم که اصلاً وارد میدان نمیشویم.
در حالی که شکست میتواند بخشی از فرآیند یادگیری باشد.
درس ۱۲ ـ شبکهسازی و نتایج خوب
آدمها فقط مخاطب زندگی ما نیستند؛ گاهی خودشان بخشی از مسیر رشد ما میشوند.
یک آشنایی، یک گفتوگو یا حتی یک جمله میتواند دری را باز کند که اصلاً انتظارش را نداشتهایم.
آیا واقعاً نگرش همه چیز است؟
عنوان کتاب یک ادعای بزرگ دارد:
نگرش همه چیز است.
اما آیا واقعاً همه چیز نگرش است؟
من فکر میکنم نه.
شرایط بیرونی زندگی واقعیاند.
فقر، بیماری، تبعیض، محدودیتهای اجتماعی، شرایط خانوادگی، اقتصاد، شانس و دهها عامل دیگر میتوانند روی مسیر زندگی ما اثر بگذارند.
پس قرار نیست به کسی بگوییم:
«اگر موفق نشدی، تقصیر نگرش خودت بوده!»
این نگاه، هم ناعادلانه است و هم سادهانگارانه.
اما از طرف دیگر، نگرش چیزی است که میتواند نحوهی مواجههی ما با بخشی از همین شرایط را تغییر دهد.
ممکن است نتوانیم همهی اتفاقات زندگی را انتخاب کنیم؛
اما در بسیاری از موقعیتها میتوانیم انتخاب کنیم که با آن اتفاق چه برخوردی داشته باشیم.
و شاید قدرت واقعی نگرش همینجا باشد.
نگرش و رشد فردی؛ همان چیزی که من دنبالش بودم
اگر به مقالهی قبلیام دربارهی رابطه نگرش و رشد فردی برگردیم، میبینیم که این دو موضوع چقدر به هم نزدیکاند.
رشد فردی فقط این نیست که کتاب بیشتری بخوانیم، دورههای بیشتری بگذرانیم یا اطلاعات بیشتری جمع کنیم.
گاهی رشد از یک سؤال ساده شروع میشود:
«من چرا اینطور فکر میکنم؟»
بعد سؤال بعدی:
«آیا میتوانم جور دیگری هم به این موضوع نگاه کنم؟»
و شاید همین سؤال کوچک، آغاز یک تغییر بزرگ باشد.
برای من، نگرش از همینجا جذاب شد.
اینکه بفهمم ذهن من فقط یک گیرندهی منفعل برای اتفاقات نیست؛ بلکه در تفسیر و معنا دادن به آنها هم نقش دارد.
و کتاب «نگرش همه چیز است» یکی از کتابهایی بود که این موضوع را برایم از زاویهای سادهتر و کاربردیتر توضیح داد.
چند جمله الهامبخش از دنیای نگرش
در طول کتاب با جملههای الهامبخش زیادی مواجه میشویم.
یکی از جملاتی که به خوبی روح کلی این موضوع را بیان میکند، از نورمن وینسنت پیل است:
«برای تغییر شرایط خود، ابتدا باید نگرش خود را تغییر دهی.»
شاید این جمله را بتوان یکی از پیامهای اصلی کتاب دانست.
نه اینکه با تغییر نگرش، ناگهان جهان بیرون مطابق میل ما تغییر کند!
بلکه اینکه برای تغییر چیزی در زندگی، گاهی لازم است ابتدا ببینیم خودمان با چه عینکی به آن نگاه میکنیم.
چون اگر همان نگاه قبلی را حفظ کنیم، احتمالاً همان واکنشهای قبلی را هم تکرار خواهیم کرد.
و اگر واکنشها تغییر نکنند، نتیجهها هم احتمالاً تغییر چندانی نخواهند کرد.
حرف آخر من با کتاب «نگرش همه چیز است»
شاید بعد از خواندن این مقاله با خودتان بگویید:
«خب! حالا باید نگرشم را مثبت کنم!»
اما من پیشنهاد میکنم کمی آهستهتر حرکت کنیم.
به جای اینکه مدام به خودمان بگوییم:
«مثبت باش! مثبت باش! مثبت باش!»
یک سؤال بهتر از خودمان بپرسیم:
«من الان از چه زاویهای دارم به این اتفاق نگاه میکنم؟»
شاید نگرش مثبت همیشه به معنی خوشحال بودن نباشد.
گاهی نگرش مثبت یعنی در سختترین شرایط هم بتوانیم امکان یک انتخاب را ببینیم.
یعنی اگر شکست خوردیم، خودمان را برای همیشه شکستخورده ندانیم.
یعنی اگر یک در بسته شد، تمام زندگی را پشت همان در خلاصه نکنیم.
یعنی بتوانیم بگوییم:
«این اتفاق افتاده؛ حالا ببینم من با آن چه کار میتوانم بکنم.»
و شاید همین تغییر کوچک در جمله، تغییر بزرگی در زندگی ایجاد کند.
کتاب «نگرش همه چیز است» برای من یادآوری دوبارهی همین موضوع بود:
گاهی برای تغییر مسیر کشتی زندگی، لازم نیست خود کشتی را عوض کنیم.
گاهی فقط باید ببینیم…
ناخدای کشتی کدام طرف را نشان میدهد؟
اگر دوست دارید دربارهی اهمیت نگرش بیشتر بخوانید، پیشنهاد میکنم مقالهی «رابطه نگرش و رشد فردی» را هم بخوانید.
و اگر دوست دارید خلاصهی صوتی کتاب «نگرش همه چیز است» را با صدای من بشنوید، میتوانید آن را در یوتیوب یا کانال بله دنبال کنید.
شاید این بار، به جای اینکه فقط کتاب را بخوانیم…
کمی هم به نگرشی که با آن زندگی را میخوانیم، فکر کنیم.