6:49 ق.ظ / 6 آبان 1405

درباره من

اینجا شیراز است؛ شهری که آفتابش روی دیوارهای خاطراتم نشسته و شما در حال خواندن واگویه‌های ذهنی آرمیتا هستید؛ ذهنی که سال‌هاست با واژه‌ها، رنگ‌ها و جست‌وجوی معنا هم‌نشین است.

اگر بخواهم از آغاز این مسیر بگویم، باید به سال‌های کودکی برگردم؛ زمانی که کتاب برایم فقط چند صفحه کاغذ نبود، بلکه دریچه‌ای بود به دنیاهایی تازه. از همان روزها شیفته خرید کتاب بودم. شاید ریشه این علاقه به همان جایزه‌های کوچک و دوست‌داشتنی پدر و مادرم برگردد؛ جایزه‌ای که برای تمام کردن هر کتاب قصه نصیبمان می‌شد و چه چیزی بهتر از اینکه جایزه، خرید یک کتاب قصه دیگر باشد؟

شاید همان روزها اولین آجرهای معماری ذهن من گذاشته شد؛ جایی که خیال، پرسش، داستان و یادگیری آرام‌آرام ساختار درونی مرا شکل می‌دادند.

در سال‌های ابتدایی مدرسه، شوق نوشتن در من جوانه زد. چند شعر کودکانه نوشتم و راهی جشنواره‌های شعر شدم. هیجان آن روزها برای دریافت جایزه هنوز هم لبخند روی لبم می‌نشاند. بعدها در دوران راهنمایی، فراخوان جشنواره شعر و داستان فرصتی شد تا اولین داستانک زندگی‌ام را بنویسم؛ داستان کوتاهی درباره سرگذشت یک ستاره در آسمان. هنوز هم گاهی به آن چند خط کودکانه فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم چه چیزی در ذهن آن کودک کوچک جریان داشت که چنین داستانی را خلق کرد.

یکی از زنده‌ترین خاطرات کودکی‌ام، اشک ریختن برای خرید کتاب «موشی بابا» است؛ زمانی که هنوز کتاب قبلی‌ام را تمام نکرده بودم، اما در ویترین کتاب‌فروشی بازارچه امیدهای کودکی‌ام، کتاب تازه‌ای چشمک می‌زد. آن تصویر، آن شوق، آن حس تعلق به دنیای کتاب‌ها هنوز در ذهنم زنده است؛ انگار بخشی از وجودم همان‌جا میان قفسه‌های کتاب جا مانده است.

در دوران دبیرستان، نوشتن خاطرات روزانه بخش دیگری از زندگی‌ام شد. بعدها فرصتی پیش آمد تا در دوره‌های خبرنگاری شرکت کنم؛ تجربه‌ای که مرا چند قدم به علاقه همیشگی‌ام، یعنی نوشتن و روایت کردن، نزدیک‌تر کرد.

هم‌نشینی من با واژه‌ها در سال‌های بعد هم ادامه پیدا کرد. کتاب خواندن و خرید کتاب به یکی از جدی‌ترین بخش‌های زندگی‌ام تبدیل شد. بیشترین کتاب‌ها را در دوران کارشناسی به خودم هدیه دادم؛ کتاب‌هایی که خاطراتشان با مسیرهای دانشگاه، کتاب‌فروشی‌های شهر کتاب و محمدی و آفتاب گرم شیراز گره خورده است.

در دوران دانشگاه، فعالیت‌های فرهنگی مختلفی داشتم و همیشه یکی از همراهان مسابقات کتاب‌خوانی بودم. خوش‌شانس بودم که نامم بارها در میان برندگان دیده می‌شد؛ اما لذت اصلی برایم زمانی بود که جایزه‌هایم را دوباره به کتاب تبدیل می‌کردم. هر کتاب، مرا به کتاب بعدی می‌رساند و این چرخه دوست‌داشتنی همچنان ادامه داشت.

در همان سال‌ها، وبلاگ‌نویسی رونق گرفته بود و من هم تصمیم گرفتم دنیای نوشتن را در فضای وب تجربه کنم. کتاب آموزش ساخت وبلاگ را خریدم، با اشتیاق خواندم و با هیجان اولین نوشته‌هایم را منتشر کردم. بعدها مسیر زندگی مرا به راه‌های دیگری برد، اما علاقه به نوشتن هیچ‌گاه از بین نرفت.

در مقطع کارشناسی ارشد نیز در کنار فعالیت‌های علمی، دبیر انجمن علمی و سردبیر نشریه بودم. گاهی شب‌ها، زیر نور چراغ مطالعه در گوشه خوابگاه، واژه‌ها را کنار هم می‌چیدم؛ نوشته‌هایی که شاید بیشتر شبیه شعر نیمایی بودند، اما برای من راهی بودند برای آرام کردن دلتنگی‌ها.

سال‌ها گذشت. هنر و صنایع‌دستی نیز همیشه بخشی از دنیای من بود؛ اما ذهنم فضای بزرگ‌تری برای خلق کردن می‌خواست. دوباره به سمت نوشتن در وب برگشتم. این بار اما علاقه‌ام به طراحی و رنگ‌ها باعث شد یادگیری طراحی سایت و کدنویسی را هم آغاز کنم. مدت‌ها مشغول تغییر رنگ‌ها، جابه‌جایی المان‌ها و ساختن فضایی بودم که بیشتر شبیه یک دفتر نقاشی دیجیتال شده بود تا یک وب‌سایت!

سرانجام فهمیدم هر چیزی جای خودش را دارد. واژه‌ها باید فرصت نفس کشیدن پیدا کنند و رنگ‌ها باید در خدمت معنا باشند. بنابراین مدادهای رنگی را کمی کنار گذاشتم تا واژه‌ها دوباره جایگاه خودشان را پیدا کنند. این تصمیم، فرصتی شد برای ذهن‌آسایی، نوشتن و شکل گرفتن یک محفل گفت‌وگو.

اینجا کجاست؟

اینجا فقط شیراز نیست؛ اینجا نوشتگاهی است برای تجربه‌ها، مطالعه‌ها، پژوهش‌ها و آموخته‌هایی که در مسیر شناخت ذهن، رشد فردی و بهتر زیستن جمع‌آوری کرده‌ام.

سال‌هاست موضوعاتی مانند خودشناسی، توسعه فردی، ذهن، آگاهی و کیفیت زندگی سهم بزرگی از مطالعات و جست‌وجوهای من را به خود اختصاص داده‌اند. هر کتاب، هر تجربه و هر پرسش، قطعه‌ای از این معماری درونی بوده است.

«معماری ذهن» جایی است برای به اشتراک گذاشتن این مسیر؛ جایی میان اندیشه و تجربه، میان علم و زندگی، میان پرسش و کشف.

امیدوارم نوشته‌ها و گفت‌وگوهای اینجا بتوانند همان‌قدر که برای من الهام‌بخش بوده‌اند، برای شما نیز فرصتی برای تأمل، یادگیری و رشد فراهم کنند.

حالا که شاخ غول شکسته شد، نفسی تازه کنیم و برویم سراغ اصل ماجرا…

پیشنهاد من به شما

مقالات پیشنهادی برای مطالعه

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که با اطمینان کامل درباره‌ی چیزی صحبت کنید، اما چند ساعت بع...
کتاب دوازده ستون موفقیت، نوشته‌ی آقای جیم ران و کریس واندر به ترجمه‌ی آقای امیرحسین ملکی د...
از هر چه که بگذریم سخن در مورد نگرش خوش‌تر است. نگرش واژه‌ای مظلوم اما همه کاره! از دیرباز...
وقتی صحبت از قلب به میان می‌آید، شاید احساسات ظریف زنانه در ذهن تداعی شود. در حالیکه، قلب ...
کتابخوانی و ۱۴ خاصیت آن برای بدن!اگر شما هم شیفته‌ی سفر در زمان هستید ⌛ و از هم‌صحبتی با ...
اگر از همراهان سایت من هستید و زندگینامه دکتر وین دایر را مطالعه کرده باشید در جریان هستید...