از بس به در و دیوار خوردم کلافه شدم. هر چقدر زندگیام را مرور میکردم به اول خط میرسیدم و میدیدم یک جای کار میلنگد. اما تشخیص نمیدادم کجای کار. تلاش، پشتکار، خواستن، تصمیم گرفتن، اقدام و حتی کلام مثبت همه به قوّت خود برقرار بودند. با همراهی اینها همه چیز خوب پیش میرفت اما یکدفعه ورق برمیگشت. سردرگم بودم. تکرار این داستان باعث شده بود خیلی جاها کوتاه بیایم و دست بکشم از خواستههایم. یه دل میگفت بیخیال رویاهات شو و یه دل میگفت نباید کوتاه بیای. اما دلم نمیخواست تکرارها تکرار شود. گفتم بالاخره پازل گمشده را پیدا میکنم. آنقدر میگردم تا پیدا شود. همین هم شد. تکه پازلی روی ورق زندگیم افتاد به نام نگرش.
خیلی نمیتوانستم درک کنم چه نسبتی با من و داستان تکراری زندگیم دارد. اما با کمی صبوری و فسفر سوزاندن، نه تنها رابطهاش با خودم بلکه نسبتش با رشد فردی هم پیدا کردم. نسبت فامیلی جذابی با هم دارند که در ادامه معرف حضورتان خواهد بود. مطمئنم شما هم از این نسبت فامیلی مثل من شگفتزده میشوید.
نگرش و آشنایی با آن
برای پیدا کردن نسبت فامیلی نگرش با توسعه فردی، قبل از هر چیزی لازم است اول با خود نگرش آشنا شویم. با دقت در این واژه شباهتش با واژههای نگریستن و دیدگاه را میتوان تشخیص داد. وقتی از نگرش صحبت به میان میآید، منظور نظر و دیدگاهی است که نسبت به یک موضوع داریم. اینکه با چه لنزی به مسائل نگاه میکنیم. دقیقا مثل لنز گوشی همراه که گاهی کدر میشود، نگرش ما هم گاهی نسبت به یک موضوع شفاف نیست. کدر بودن لنز نگاه ما، تصاویر را تغییر میدهد. درست همانطور که نگاه کردن از پشت پنجرهی باران خورده و گلآلود تصاویر آن طرف پنجره را تغییر میدهد و زیبایی آنها را میرباید.
لنز شفاف استعارهای است از نگرش مثبت و و لنز کدر استعارهای از نگرش منفی. لنز کدر، تصاویر را تغییر میدهد و مانع از دید درست میشود. زمانی که دید درستی نداشته باشیم، مثل حرکت در جاده مهآلود نه تنها به خوبی نمیبینیم، رسیدن به مقصد نیز سخت و گاهی غیرممکن میشود.
نگرش چه نسبت فامیلی با توسعه فردی دارد؟
وقتی سر و کلهی نگرش پیدا شد، ذهنیتم این بود که هیچ نسبت فامیلی با توسعه فردی ندارد. اصلا فکرش را هم نمیکردم که فامیل نزدیک باشند. دست آخر فکر میکردم پسر عمهزا باشند. اما با بررسیهایی که انجام دادم و بیرون کشیدن شجرهنامهاش متوجه شدم فامیل درجه یک هستند. خودم هم جا خوردم وقتی متوجه شدم اعضای یک خانواده هستند. شاید باورش برایتان سخت باشد اما نگرش ستون اصلی خانواده توسعه فردی هست. حتما کنجکاو هستید که چطور؟
برای من هم که سالها به دنبال این پازل گمشده بودم، درکش سخت بود. اما همین یک تکه پازل به ظاهر کوچک، جای خالیاش در پازل زندگیام همه چیز را بر هم میزد. همین واژهی دورافتاده، همان فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه بود در زندگی من. به محضی که سر و کلهاش پیدا شد، گذاشتمش زیر ذرهبین و کارآگاه بازی شروع شد. گفتم حالا که دیگر طاقتم طاق شده، نباید کوتاه بیایم. یک عمر به دنبالش بودم و حالا که خودش دم به تله داده، وقتش هست که یک دل سیر سین جینش کنم.
بازجویی از نگرش ادامه داشت
مابین همین بازجوییها بود که لب به سخن گشود و اعترافاتش را بیان کرد. مثل من دل پری داشت. کمی که به اعتراضاتش گوش دادم، دیدم حق دارد. نباید یک طرفه قضیه را ببینیم. نباید فقط خودم را در نظر بگیرم. دل من هم پر بود، حق داشتم اما گلایه او هم بهجا بود. من هیچوقت او را ندیده بودم. گلهاش از همین بود. او همیشه حضور داشته، اما با لنز مهآلود. وظیفهی من بود دستی به سر و رویش بکشم. حتی سالی یکبار هم تمیزش نکرده بودم. حتی در خانه تکانی نوروز. حق داشت گله کند، نداشت؟
کاملا طبیعی بود که از پنجرهی گلآلود آن سو را نگاه کنم و طبیعت زیبایی نبینم. اصلا جای تعجبی نداشت که از پشت پنجرهی کدر بیرون را تماشا کنم و مسیر را نتوانم تشخیص دهم. همهی نرسیدنها طبیعی بود. حتی همهی گم شدنها هم طبیعی بود. چطور میشود با آینهی مه گرفتهی ماشین، به سلامت از بزرگراه رشد و توسعه فردی عبور کرد وقتی چشمانداز روشنی از مسیر نداشتم؟
آینهی مه گرفته همان تصویری از نشدنها بود. تصویری از خود شکست خورده که در پسزمینهی همهی اقداماتم خودنمایی میکرد. همان زمزمهی من نمیتوانمها بود. همان یادآوری تجربهی نرسیدنها، نشدنها و شکستها بود و چه عجیب با آن تصویرها و زمزمهها عادت کرده بودم. به گونهای که آنها را جزیی از خودم میپنداشتم. ترس از تکرار شکستها آینه را کدر کرده بود. چطور میشود با ذهن مهآلود نگرش مثبت داشت و در جهت اهداف قدم برداشت؟ دستمالی برداشتم، نوبتی هم که بود، نوبت ذهن تکانی بود.
آتشبس
از پنجرهی شفاف تصاویر زیباتری دیدم. دیگر مسیر مبهم نبود و ردپایی از نشدن، نرسیدن، من نمیتوانم به چشم نمیخورد. تصاویر شفاف و برق انداخته بود و نویدی از رسیدنها، بدست آوردنها، من میتوانمها و حس لایق بودن. از این پنجرهی شفاف خود برندهام را دیگر میدیدم. خودی که خالق است نه قربانی پنجرهی کدر. خوشبختانه قبل از اینکه به در و دیوار خوردن منجر به شکستگی شود، تکه پازل گم شده را یافتم و صلح برقرار شد. حال دیگر متوجه شدم نگرش همه چیز است و او را ناخدا مینامم. نگرش، ناخدایی است که کشتی توسعه فردی را در تلاطمهای دریای مواج روزگار جهت میدهد. پر واضح است که وضعیت یک کشتی بدون ناخدا چگونه خواهد بود.







آخرین نظرات: