برای نوشتن از دکتر وین دایر، میخواهم به چند سال قبل برگردم. دانشجوی لیسانس بودم، پاتوقم شهر کتاب ملاصدرا بود. خستگی کلاسهای دانشگاه که از 7:30 صبح تا عصر به درازا میکشید را به شوق کتابفروشی شهر کتاب تاب میآوردم. جالب اینکه هیچوقت هم از قبل کتابی زیر سر نکرده بودم. فقط بوی کتاب، جانی دوباره به من میبخشید. به همین خاطر هر روز بین غرفههای کتابفروشی پرسه میزدم. خیابان ملاصدرا کتابفروشی زیاد داشت. هنوز هم دارد. اما فضای شهر کتاب خیلی دلچسبتر بود. انگار دلبازی خاصی داشت و هیچ کتابداری هم میان غرفهها همراهیات نمیکرد که هول بشوی و سریع کتابی انتخاب کنی و بیایی بیرون. برای من که در بوی کتابها غرق میشدم این ویژگی شهر کتاب خیلی به دلم مینشست. هنوز هم همینطور است، اگرچه الان اکثر کتابها را آنلاین سفارش میدهم و خودم را از پرسه زدن در غرفهها محروم کردهام.
چگونه با دکتر وین دایر آشنا شدم؟
شهر کتاب برایم مثل خوردن هندوانه در گرمای تابستان بود. هم عطشم را برطرف میکرد و هم بعد از پیادهروی اجباری از مسیر ایستگاه سرویس دانشگاه تا کتابفروشی، حکم کولر را داشت. بعد از تحویل دادن کیفم، پرسه زدن بین غرفهها شروع میشد. با اینکه 13 سال و 6 ماه و 9 روز از آن زمان میگذرد، خاطرهاش یادم هست. احساس میکردم کتابها دارند چیزی میگویند. به دنبال صدا میرفتم، دستم سمت کتابی میرفت. ورقش میزدم. چشمانم گرد میشد. دقیقا موضوعش با شرایط روحیام یا موقعیتی که در آن بودم تناسب داشت. یا اکثر مواقع دقیقا همان جملاتی بود که نیاز داشتم آنها را بشنوم. مات و مبهوت کتاب را زیر بغل میزدم و با خودم میبردم و در اولین فرصتی که صندلی در اتوبوس پیدا میکردم، مطالعه کتاب را شروع میکردم.
این سناریو چند روزی یکبار تکرار میشد. دقیقا بعد از پایان هر کتاب، کتاب بعدی همین داستان را داشت. مدتی گذشت، آمار کتابهایم را که میگرفتم متوجه شدم که کلکسیونی از کتابهای دکتر وین دایر دارم. آنقدر صدای کتابهایش بلند بود که بیاختیار و بدون قصد و شناخت قبلی سر قفسه کتابهایش میرفتم و با سر انگشتان دست راستم کتاب را از میان کتابهای دیگر بیرون میآوردم و چند ورقی از آن را میخواندم. انگار صدایم میزد. قبلا حتی اسم وین دایر هم نشنیده بودم. اما همین گوش سپردنها بود که زندگیام را دگرگون کرد.
زندگینامه دکتر وین دایر
همان سالها یک دورهمی داشتیم و یکی از اقوام بعد از کمی گپ زدن، رو به من کرد و پرسید: “این آقا کیه که عکس پروفایلت گذاشتی!”
گفتم: “نویسنده مورد علاقهام”.
حقیقتا دکتر وین دایر، بیش از یک نویسندهی مورد علاقه بود. منشا تحول من بود و هست. یک الگوی موفق. کسی که خط فکریام تاثیرپذیرفته از اوست. کسی که حتی الان موقع نوشتن، چند لحظهای دست از کیبورد کشیدم تا بغضم که به اشک تبدیل شد را تسکین دهم که جلوی دیدم را نگیرد.
وین دبلیو. دایر، در سال 1940 در آمریکا به دنیا آمد. پدرش خانواده را ترک کرد و باعث شد که او زندگی سختی را پشت سر بگذارد. نوجوانی وین دایر در پرورشگاه سپری شد. با وجود تمام این فراز و نشیبها، او تسلیم نشد و به یک نویسنده و سخنران نامدار بین المللی تبدیل شد که بیش از 20 جلد کتاب نوشته و به زبان های مختلف ترجمه شده است. آموزههای او چراغ راه افراد زیادی در سراسر دنیا هست و فردی تاثیرگذار در زمینه خودیاری و رشد فردی است.
وین دایر با وجود داشتن مدرک دکتری در رشته مشاوره تحصیلی و تدریس در دانشگاه، در سن 34 سالگی تدریس را رها کرد و به نویسندگی پرداخت. کتاب های او اغلب مضمون معنویت و عرفان دارند. وین دایر زندگی خود را وقف خدمت به دیگران کرد و با آموزههایش توانسته زندگی افراد زیادی را متحول کند. علاوه بر این، او کارهای خیریه و بشردوستانه زیادی نیز انجام داده است. در مستند شیفت، وین دایر به کشف هدف زندگی پرداخته است. مشاهده این مستند شما را با گوشهای از خط فکری او آشنا میکند. دکتر وین دایر در سال 2009 به سرطان خون مبتلا شد و در سال 2015 در سن 75 سالگی درگذشت.
وین دایر که بود؟
از این تعابیر و القاب که بگذریم، من تعریف دیگری دارم از او. انسانی بزرگ منش، وارسته، لبریز از عشق که در پی گسترش انسانیت و عشق بیپایان است. انسانی که برای نوشتن از او، کلمهی درخوری پیدا نمیکنم. پایانی بر روحهایی چنین بزرگ و وارسته نیست. به قول ژاله اصفهانی:
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد






آخرین نظرات: